تبليغاتX
اجازه

اجازه

بی اجازه

سیاوش کسرایی زاده ۱۳۰5 در اصفهان است. وی سرودن شعر را از جوانی آغاز کرد. شاهکار او منظومه آرش کمانگیر است. وی از شاگردان نیما بود که به او وفادار ماند.ضمن آنکه سالیان دراز در حزب توده فعال بود و در کنار شعر به مسایل سیاسی نیز می پرداخت. به همین دلیل گروهی او را شاعری مردمی می‌نامیدند.

دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد. وی سال‌های پایانی عمر خویش را دور از کشور محبوب خود و در تبعید در اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد .

این شعر از کتاب تراشه تبر میباشد:

تشییع جنازه

آرام و پرشکوه و به ایین
محموله می رود
بر دوش عابران
 صف تنگ و تابدار
همچون نوار تیره به بازوی شهر سرد
 خاموش و دردخوان
 ارباب عصر خویش
 فرتوت سالخورده به تابوت خفته است
 یک دیده هم به واقعه تر نیست
 اندوه این جسد
 در هیچ هیچ سینه و سر نیست
 محموله می رود
 در پیش روی گور
 در پشت سر برآمدن آفتاب و نور

در باره ارش کمانگیر در پست بعدی مطالب جذاب و جالبی خواهید دید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:1  توسط اجازه  | 

یغما گلرویی در ساعت پنج بامدادِ روز 6مرداد 1354 برابر با 1975/7/28 در بیمارستان مهر شهرستان ارومیه متولد شد.
● مادرش نسرین آقاخانی، پدرش هوشنگ گلرویی و خواهری بزرگ تر از خود به نامِ یلدا داشت.
● وقتی که یک ساله بود ، خانواده به تهران نقل مکان کرد و ساکن کوچه‌ی سی امِ خیابان گیشا شد.

اتفاقات مهم:

در سال دوم دبیرستان محرومیت از تحصیل به مدت دو سال به خاطرِ درگیری با ناظم دبیرستان.

دستگیری به جرمِ دیوارنویسی برای مدتِ چند هفته و عدمِ اجازه ی خروج از تهران به مدت شش ماه.

کارهای مهم از سال ۱۳۷۴ تا کنون:

نوشتن نخستین ترانه‌ها سال ۱۳۷۴

● انتشار نخستین مجموعه شعر با نام گفتم : بمان ! نماند...
● ضبط نخستین ترانه‌ها به صورتِ زیرزمینی با آهنگسازیِ حمیدرضاصدری و خوانندگیِ حمید طالب زاده.

سال ۱۳۷۸:

● انتشار دومین مجموعه شعر با نام مگر تو با ما بودی‌.
● کار بر روی شعرهای فدریکوگارسیا لورکا.

سال ۱۳۷۹:

● انتشار نخستین مجموعه ترانه با نام پرنده بی پرنده .
● انتشار مجموعه‌یی از اشعار فدریکو گارسیا لورکا با نامِ نه ! نمی‌خواهم ببینمش.
● آخرین ملاقات با احمدشاملو در بیمارستان ایران مهر و تقدیم مجموعه شعرهای فدریکو گارسیا لورکا به ایشان.

● کار کردن بر روی ترانه‌های شل سیلوراستاین.

سال ۱۳۸۰:

● انتشارِ دومین مجموعه ترانه با نامِ تنها برای تو می‌نویسم، بی بیِ باران.


سال ۱۳۸۱:

● انتشارِ سومین مجموعه شعر با نامِ این‌جا ایران‌ است‌ و من‌ تو را دوست‌ می‌دارم.


سال ۱۳۸۲:

● انتشارِ سومین مجموعه ترانه با نام بی‌سرزمین‌تر از باد.

● ازدواج با آزاده خواجه نصیری ( 18 دی ماه)

سال ۱۳۸۳:

● اعلام جدایی از خانه‌ی ترانه سرایان در اعتراض به نحوه‌ی عملکردِ گردانندگان.
● مصاحبه با ایرج جنتی عطایی در لندن پیرامون ترانه و ترانه سرایی.

● گردآوری ، تنظیم و علامت گذاریِ مجموعه اشعار زنده یادِ حسین پناهی در قالبِ هفت دفتر. (خودِ پناهی در هنگامِ حیات این وظیفه را به عهده‌ی او گذاشته بود.)

سال ۱۳۸۴:
● انتشارِ چهارمین مجموعه ترانه با نامِ رقص در سلولِ انفرادی.
● انتشارِ مجموعه نامه‌ی سلام ! خانمِ رنگین کمان !

● شرکتِ مجدد در جلسات خانه‌ی ترانه سرایان.

سال ۱۳۸۵:

● انتشار پنجمین مجموعه ترانه با نام تصور کن توسط انتشارات نگاه.

 

این هم ترانه ای از یغمای عزیز:

کبک‌ بودیم‌ کلاغ‌ شدیم‌ ، خورشید بودیم‌ چراغ‌ شدیم‌
جنگل‌ بی‌ حصار بودیم‌ ، حالا یه‌ دونه‌ باغ‌ شدیم‌
چشمامون‌ُ بسته‌ بودیم‌ به‌ سفره‌ی‌ بزرگ‌ِ شهر
دست‌ که‌ به‌ سفره‌ رفت‌ ولی‌ با یه‌ ملاقه‌ داغ‌ شدیم‌

گندمای‌ مزرعه‌مون‌ خوشه‌های‌ طلایی‌ داشت‌
دستای‌ ما تو دل‌ِ خاک‌ نهال‌ِ سادگی‌ می‌کاشت‌
آب‌ِ زلال‌ِ چشمه‌مون‌ شیرِ ستاره‌ بود ولی
قصه‌ی‌ چاه‌ِ آب‌ِ شهر فکرا رُ راحت‌ نمی‌ذاشت‌

مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟
دیدی‌ که‌ پهلوونا رُ با یه‌ کلَک‌ زمین‌ زدن‌ ؟
غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ غیرت‌ِ ما رُ خورده‌ بود
کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود

چشمه‌ بودیم‌ سراب‌ شدیم‌ ، بره‌ بودیم‌ کباب‌ شدیم‌
ستاره‌ بودیم‌ توی‌ شب‌ اما یهو شهاب‌ شدیم‌
تو غربت‌ِ آهن‌ُ دود کوه‌ غرورمون‌ شکست‌
تو پایتخت شبیه یه سوال بی‌جواب‌ شدیم‌

دیدی‌ چه‌ ساده‌ گم‌ شدن‌ آرزوهامون‌ توی‌ باد ؟
آخ‌ ! چی‌ می‌شد که‌ نون‌ِ دِه‌ باز توی‌ سفره‌مون‌ بیاد ؟
اما نه‌ پای‌ رفتن‌ُ نه‌ روی‌ برگشتنی‌ هست‌
زندگیمون‌ همین‌ شده‌ ، دلتنگیِ خیلی زیاد

مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟
دیدی‌ که‌ پهلوونا رُ با یه‌ کلَک‌ زمین‌ زدن‌ ؟
غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ غیرت‌ِ ما رُ خورده‌ بود
کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:22  توسط اجازه  | 

عبدالجبار كاكايي متولد 1342 در ايلام است. شغل اصلي‌اش تدريس بوده اما الان در بنياد نويسندگان و هنرمندان، مدير خانه شعر است. او اولين شعرهايش را در سال‌هاي آخر دبيرستان گفته و 7 جلد از 14 جلد كتابي كه تا به حال از او منتشر شده، شعر هستند.

«از تو دورم»، يكي از اين مجموعه شعرهاست

وقتي خودتان با عبدالجبار كاكايي حرف بزنيد و ببينيد كه به جاي «گفتم» ‌مي‌گويد «عرض كردم»(درواقع به فارسي مودبانه‌اي حرف مي‌زند) و بدانيد فوق ليسانس ادبيات دارد.

چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:0  توسط اجازه  | 

 

نادر نادرپور، به روز شانزدهم خردادماه 1308 هجري خورشيدي برابر با 6 جون 1929 ميلادي از پدر و مادري فرهنگ دوست و هنر شناس در تهران زاده شد.

دوره هاي دبستان و دبيرستان را در همان شهر گذراند و براي تحصيل در رشته ادبيات فرانسه به دانشگاه سوربن در پاريس رفت.

سپس در سال 1343، براي تکميل مطالعات خود در زبان و ادبيات ايتاليايي به آن سرزمين رفت و در شهرهاي پروجا و رم به تحصيل پرداخت.

پس از بازگشت به ايران، از سال 1351 تا 1357، سمت سرپرستي گروه ادب امروز را در راديو تلويزيون ملي ايران عهده دار بود.

نادر پور، 9 مجموعه از اشعار خويش را به ترتيب زير انتشار داد:

چشم ها و دست ها - 1333

دختر جام - 1334

شعر انگور - 1337

سرمه خورشيد - 1339

گياه و سنگ نه، آتش - 1357

از آسمان تا ريسمان - 1357

شام بازپسين - 1357

صبح دروغين - 1360

خون و خاکستر - 1367

هفت جلد از اين مجموعه ها با چاپ هاي متعدد در تهران و هشتمين آن، نخست در پاريس و سپس همراه جلد نهم توسط شرکت کتاب در لوس آنجلس منتشر شده است.

نادر پور در بهار سال 1379 در آمريکا از دنيا رفت.

شب ها ، در آبگینه ی مرداب های سبز
 آنجا که نیزه های جگن رفته تا به ماه
 آنجا که ماهیان درخشان لعلگون
چشمان گشوده اند به تاریکی سیاه
 آنجا که عطر وحشی گل های آبزی
پیچید در مشام خدایان تیرگی
آنجا که شهد روشن مهتاب آسمان
بر زهر شام تیره گرفتست چیرگی
 آنجا که ماه می شکند در دهان موج
چون قرص آتشی که در آب افکند شرار
 آنجا که خفته اند بر اطراف آبگیر
 مرغابیان پیر ، در اندیشه ی فرار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:27  توسط اجازه  | 

فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد.

fmpcal11

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود.

فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند.

اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :
چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴).

fmpcal38

وی نیز در سال ۱۳۷۹ دیده از جهان بر بست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط اجازه  | 

متولد 21 آذر 1304، تهران.
bamdad

شاعر، روزنامه‌نگار، مترجم شعر و رمان، محقق کتاب کوچه

روز 21 آذر در خانه‌ي شماره‌ي 134 .خيابان صفي‌عليشاه تهران متولد شد.
دوره‌ي کودکي را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايي به ماءموريت مي‌رفت، در شهرهايي چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند.
مادرش کوکب عراقي شاملو بود. پدرش حيدر.

  ساعت 9 غروب روز يکشنبه 2 مرداد سال ۱۳۷۹ در منزلش در دهکده روح‌اش پرواز کرد و از شکنجه‌ي 

تن آزاد شد.  مقبره ایشان امامزاده طاهر در کرج میباشد.

 

دفتر شعرها

آهن‌ها و احساس 

  • ۲۳  
  • قطع‌نامه  
  • هوای تازه  
  • باغِ آينه
  • لحظه‌ها و هميشه  
  • آيدا در آينه  
  • ققنوس در باران  
  • مرثيه‌های خاک  
  • شکفتن در مه  
  • ابراهيم در آتش  
  • دشنه در ديس 
  • ترانه‌های کوچک غربت  
  • مدايح بی‌صله  
  • در آستانه  
  • حديث بی‌قراری ماهان

    اي ديده‌ي  دريده‌ي  سبز ِ سرد!
    شب‌هاي  مه‌گرفته‌ي  دم‌کرده،
    ارواح ِ دورمانده‌ي  مغروقین
    با جثه‌ي ِ کبود ِ ورم‌کرده
    بر سطح ِ موج‌دار ِ تو مي‌رقصند...


    با ناله‌هاي مرغ ِ حزين ِ شب
    اين رقص ِ مرگ، وحشي و جان‌فرساست
    از لرزه‌هاي  خسته‌ي  اين ارواح
    عصيان و سرکشي و غضب پيداست.


    ناشادمان به‌شادي محکوم‌اند.
    بيزار و بي‌اراده و رُخ‌درهم
    يک‌ريز مي‌کشند ز دل فرياد
    يک‌ريز مي‌زنند دو کف بر هم:


    ليکن ز چشم، نفرت ِشان پيداست
    از نغمه‌هاي ِشان غم و کين ريزد
    رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
    جاي  طرب عذاب برانگيزد.


    با چهره‌هاي گريان مي‌خندند،
    وين خنده‌هاي  شکلک نابينا
    بر چهره‌هاي ماتم ِشان نقش است
    چون چهره‌ي جذامي، وحشت‌زا.


    خندند مسخ‌گشته و گيج و منگ،
    مانند ِ مادري که به امر ِ خان
    بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
    سايد ولي به دندان‌ها، دندان!

  • + نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:29  توسط اجازه  | 

    سهراب سپهری شاعر و نقاش کاشانی بود که در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

    سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام «مرگ رنگ» منتشر کرد.

    سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

    از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می‌توان به این عنوان‌ها اشاره نمود:

    هشت کتاب او شامل: مرگ رنگ  • زندگی خواب‌ها  • آوار آفتاب  • شرق اندوه 
    صدای پای آب  • مسافر  • حجم سبز  • ما هیچ ما نگاه

    دنگ...، دنگ ....
    لحظه ها مي گذرد.
    آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
    قصه اي هست كه هرگز ديگر
    نتواند شد آغاز.
    ( پست بعدی درباره شاملو میباشد)

    + نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:8  توسط اجازه  | 

    سلام به همه دو ستان خوبم

    قصد دارم هر هفته از یک شاعر و یا ترانه سرا بنویسم البته شاعر یا ترانه سراهای که شما میخوایید

    در این پست از شما میخوام از شاعر و ترانه سراهای که دوست دارید بگید تا من هر هفته از اونا بنویسم پس منتظر نظرات شما هستم .

    هر هفته با یک شاعر یا یک ترانه سرا در خدمت شما هستم و آن چیزی که شما میخوایید .

    + نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 13:15  توسط اجازه  | 

    خدا رحمتش کنه تو محله ما زندگی میکرد بله همین چند تا کوچه بالاتر تو امیر آباد شمالی .

    هیچ وقت بازیشو تو سریال دزدان مادر بزرگ که یه قورباغه هم داشت یادم نمیره همچنین تو سریالی که راننده آژانس تاکسی بود اسمشو یادم نیست .

    یه روز  که تقریبا" اخرای روزای عمرش بود دیدمش با همون چهره همیشگی ژولیده اش چند نفر عوضی هم که نمیشناختنش خندیدن بهش من بدو بدو رفتم خونه داد زدم مامان حسین و دیدم مامانم گفت حسین کیه؟ گفتم حسین پناهی و بعد از چند ماه خبر فوتش و شنیدم.

    به جز بازیگری شاعر هم بود -ـ این هم یکی از شعر هاش:

    بهانه
    بي تو
    نه بوي خاك نجاتم داد
    نه شمارش ستاره ها تسكينم
    چرا صدايم كردي
    چرا ؟
    سراسيمه و مشتاق
    سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
    نشان به آن نشان
    كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
    و عصر
    عصر واليوم بود
    و فلسفه بود
    و ساندويچ دل وجگر
     
    + نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:4  توسط اجازه  | 

    اینجا ستاره ها همه خاموشند  ........   اینجا فرشته ها همه گریانند

    اینجا شکوفه های گل مریم   ...........   بی قدر تر ز خار بیابانند

    اینجا نشسته بر سر هر راهی  .......   دیو دروغ و ننگ و ریا کاری

    در آسمان تیره نمی بینم  .............    نوری ز صبح روشن بیداری

    بگذار تا دوباره شود لبریز   ............   چشمان من ز دانۀ شبنم ها

    رفتم ز خود که پرده بر اندازم ........   از چهر پاک حضرت مریم ها

    بگسسته ام ز ساحل خوشنامی ..   در سینه ام ستارۀ توفانست

    پروازگاه شعل، خشم من   ...........   دردا ، فضای تیرۀ زندان است

    روزی رسد که چشم تو با حسرت ... لغزد بر این ترانۀ درد آلود

    جویی مرا درون سخن هایم  .......... گویی به خود که مادر من او بود ...



    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:23  توسط اجازه  | 

    امروز یه فیلمی دیدم اسمش هم نفهمیدم چی بود در باره اسکیمو ها بود.

    و امروز خیلی خیلی دلم خواست به مدت ۱ هفته برم قطب شمال و تو اون سرما مثل اونا (اسکیمو ها) زندگی کنم چون به نظرم هم خیلی لذت بخشه هم یه تجربه است  .

    وای که چه حالی میده

    حالا شما چی شما هم دلتون میخواد یا نه؟

    + نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:29  توسط اجازه  | 

    هر کاری کردم اشکم در بیاد نیومد آخه خیلی داغونم تازه نشستم فیلم میم مثل مادر هم دیدم ولی فقط بغض میکردم و اشک لعنتی نمیومد راحتم کنه.

    + نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:18  توسط اجازه  | 

    سلام به همه دوستان جدید و قدیم.

    بعد از ۱ سال ونیم تعطیلیه وبلاگم امروز دوباره تصمیم گرفتم که بنویسم همه چی از نو .

    تعطیلیه وب من علت های زیادی داشت فقط امیدوارم که همه شما من و یاری کنید  .

    از چند روز دیگه آپ کردن مطالبم شروع میشه

    + نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط اجازه  | 

    اگر ايران بجز ويرانسرا نيست
    من اين ويرانسرا را دوست دارم
    اگرتاريخ ما افسانه رنگ است
    من اين افسانه ها را دوست دارم
    نواي ناي ما گر جانگداز است
    من اين ناي و نوا را دوست دارم
    اگر آب و هوايش دلنشين نيست
    من اين آب و هوا را دوست دارم
    بشوق خار صحراهاي خشكش
    من اين فرسوده پا را دوست دارم
    من اين دلكش زمين را مي پرستم
    من اين روشن سما را دوست دارم
    اگر بر من ز ايراني رود زور
    من اين زور آزما را دوست دارم
    اگر آلوده دامانيد اگر پاك
    من اي مردم شما را دوست دارم


    فکر کنم این شعر از پژمان بختیاری باشه

    پ: مرگ این همه عزیز خبر نگار و عکاس و صدا بردار و تصویر بردار را به همه تسلیت میگم

    پ: مرگ کسی که برای صدا و سیمای کشورمان ۵۳ سال زحمت کشید و از ۱۷ سالگی در رادیو  و  بعد در تلویزیون دل همه ایرانی ها را شاد کرد را تسلیت میگم  ( منوچهر نوذری یادت گرامی باد)

    + نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:54  توسط اجازه  | 

    اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
    بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
    بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
    جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
    پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
    تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
    تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
    بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

    پ: اول اینکه سلام  بعدش من از این به بعد هر ۴ شنبه یا ۵ شنبه آپ میکنم .

    پ: هر کس مایل به تبادل لینک هست  حتما" بگه تا این کار رو انجام دهیم.

    پ:منتظرتون هستم

    + نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 15:44  توسط اجازه  | 

    بالاخره بعد از ۲۰ روز آپ کردم.

    امروز ۲۵ آبان بود و آخرین روز کنفرانس بین المللی روابط عمومی من هم یه جورایی دعوت بودم .

    محل برگزاری هم ساختمان اجلاس سران بود آقا کلی هم خارجکی اومده بود از همه جا .

    یه چیزه جالب اینکه در قسمت تنفس اول برنامه این مدیرای سازمان ها حمله وریشون (بر وزن بهره وری)

    به سمت شیرینی ها به بی نهایت رسیده بود که من از تعجب مات و مبهوت فقط داشتم نگاه میکردم دقیقا" انگار همشون از قحطی اومدن.

    مسئله دیگه اینکه کتابخانه حقوق دانشگاه تهران هم آتیش گرفت حالا چرا ؟خدا داند .

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 23:3  توسط اجازه  | 

    دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
    بدون که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
    منو به بازی می گیرند عقربه های ساعتم
    برگه تقدیم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
    آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
    نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

     
    (ببخشید شاعرشو نمیشناسم)
     
    + نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 1:32  توسط اجازه  | 

    چيزي مرا به قسمت بودن نميبرد
    از واژه دو وجهي تكرار خسته ام
    من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام
    از بودن مكرر بر دار خسته ام
    من با عبور ثانيه ها خرد ميشوم
    از حمل اين جنازه هشيار خسته ام

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 23:31  توسط اجازه  | 

    شماره شناسنامه من صفر صفر صفر است!
    من نيمه يك گمشده ام...
    نامم را سرقت كرده اند... پيدايم كنيد و مژدگاني بگيريد!
    تا امروز هيچكس صدايم نكرده است...
    شما نيز هيچكس صدايم كنيد!
    من بيست و سه سال پيش متولد شده و يك روز پيش از آن مرده ام...
    نامم را با صداي بلند فرياد كنيد:
    صفر صفر صفر...
    آری من هیچم هیچ
     
    + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:26  توسط اجازه  | 

    دوستان خوبم سلام ببخشید خیلی دیر اومدم.

    اين همه آشفته حالي
    اين همه نازك خيالي
    اي به دوش افكنده گيسو از تو دارم
    اين غرور عشق و مستي
    خنده بر غوغاي هستي
    اي سيه چشم و سيه مو از تو دارم

    اين تو بودي كز نظر خواندي به من درس وفا را
    اين تو بودي كآشنا كردي به عشق اين مبتلا را

    من كه اين حاشا نكردم
    از غمت پروا نكردم
    دين من دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته
    سوز من سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته

    من خود آتشي كه مرا داده رنگ فنا مي شناسم
    من خود شيوه نگه چشم مست تو را مي شناسم
    ديگر اي برگشته مژگان
    از نگاهم رو مگردان
    دين من دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته
    سوز من سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته

    اين همه آشفته حالي
    اين همه نازك خيالي
    اي به دوش افكنده گيسو از تو دارم
    اين غرور عشق و مستي
    خنده بر غوغاي هستي
    اي سيه چشم و سيه مو از تو دارم


    + نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 20:22  توسط اجازه  |