تبليغاتX
اجازه

اجازه

بی اجازه

کافکا در يکى‌ از يادداشت‌هاى‌ دفترچه خاطرات‌ روزانه‌اش‌ نکته‌اى‌ را خاطرنشان‌ مى‌کند که‌ ارزشش‌ را دارد که‌ بدان‌ انديشيد: «هنگام‌ بازگشت‌ به‌ خانه‌ به‌ ماکس گفتم‌ که‌ در بستر مرگم‌، اگر درد آن‌ چنان‌ شديد نباشد، بسيار خشنود خواهم‌ بود.

 فراموش‌ کردم‌ اضافه‌ کنم‌ ــ و بعد هم‌ به‌ عمد آن‌ را از قلم‌ انداختم‌ ــ که‌ بهترين‌ چيزهايى‌ که‌ مى‌نويسم‌ پايه‌اش‌ بر همين‌ شايستگى‌ِ خشنود مردن‌ است‌.

به نظر شما مرگ چطوریه؟

                     

            این عکس قدیمی کافکا                                                 عکس جدید کافکا 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:22  توسط اجازه  | 

همیشه از بچه گی تو گوشمون خوندن پول بهتر است یا ثروت؟

ولی الان ::::: يه بار يكي از دوستم يه حرفي به من زد كه ميخوام به شما بگم . اگه يكم فكر كني ميبيني زندگي ارزش زنده بودنو نداره اگه يكم بيشتر فكر كني زندگي ارزش مردنم نداره ولي اگه خيلي فكر كني ميبيني مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن نداره . براي كساني زندگي كنين كه دوستون دارن . حالا يه سوال من كه لالايي بلدم چرا خودم خوابم نميبره؟

این هم نوعی مرگه .... ولی ببخشید تشخیصش یه کمی سخته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 0:46  توسط اجازه  | 

همه میشناسیمش خیلی خوب.

آوازه خوان نبود
استوره ي ايران بود
صداي بيدار بود
آه...کس بيدار نبود
در دلش زخم کهنسال بود
بر لبش خنده ي معني دار بود
صدايش خدشه دار
ناله اش سوزدار بود
قريه رويايش،
چشمه دنيايش بود
ساده و بي ريا
نه بد، نه خوب ، با خدا بود
شاد هم که ميزد،
شاديش غمناک بود
قوزکش ياري رفتن نداشت
به غم تنهايي گرفتار بود
غم تنهايي اسيرش کرد
دوري از لاله ي سرخ پيرش کرد
ديگه خوندن واسش شوقي نداشت
واسه خوندن تو دلش نفس نداشت
در صداش خبر از شومي کاري ميداد
نفسش ناله ي غم سر مي داد
با دلي آکنده از درد مي گفت:
"چون آدمک زنجير بر دست و پايم
از پنجه ي تقدير من کي رهايم ؟"
نمي خواستند که باشد ولي بود!
مي خواهيم که باشد ولي نيست!
چرا؟...هست!
اين صداست که مي ماند !
و صدايش بود و هست

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه
دل اين آدما زشت ديگه زيبا نميشه
اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب ميزنه
اشک اين ابرا زياده ولي دريا نميشه

باز يکي با غصه هاش داره اواز ميخونه
وقتي غم تو دل باشه ديگه مردن اسونه
قامتش خم شده از کوله ي سياه غم
چي ميخواد تو روزگار جز خدا کي ميدونه

کيه اين مرد قريب مثه من پريشونه
ميدونه همين شبو توي دنيا زندونه

باز يکي با بار غم خودشو دار ميزنه
پشت کوچه ي دلش غم داره در ميزنه
ميدونه تو زندگيش ديگه خط اخره
رو سرش جغد اجل داره پر پر ميزنه

کيه اين مرد قريب مثه من پريشونه
ميدونه همين شبو توي دنيا زندونه

 

بگوييد بر گورم بنويسند:
زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت
مهربان بود
ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوشي بود
ولي کسي بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي هرگز دل به کسي نداد
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن...

و حال او از بین ما رفته

یادش گرامی باد

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 19:42  توسط اجازه  | 

من اناري را، مي کنم دانه، به دل مي گويم
خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود

واکنون

مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 1:24  توسط اجازه  | 


فرهنگي که پدران ما داشتن رو کوروش کبير ساخت



سالانه بيش از يه ميليون توريست تشريف مي برن پارک سيدني تا تنديس کوروش کبير رو زيارت کنن نمي دونم در اين چند صد سال چند نفر رفتن کعبه زرتشت

ديوان اشعار مولوي سالهاست پر فروش ترين کتاب امريکاست فکر مي کني توي ايران در اين چند صدسال چند نسخه چاپ شده

پر خواننده ترين کتاب جهان همين کوروش نامه خودمونه که چند صد ساله پرخواننده ترين کتاب دنياست البته فکر نمي کنم توي ايران خواننده اي داشته باشه

توي دانشگاه هاي ما از سياست چرچيل تدريس مي شه
ولي جون عمم توي اکسفورد سالهاست توري قوام رو به سياست مدارانشون تدريس مي کنند

فيزک دانان ما هنوز انشتين رو بزرگترين فيزک دان قرن مي دونن ولي همين اروپايي ها کشف کردن که ملا صدرا چند صد سال پيش از انيشتين فرمول نسبيت رو کشف کرده بود
برو از معلمت بپرس اگه نگفت گاليه گردي زمين رو کشف کرد
ولي توي اروپا امروز مي گن که کروي بودن زمين رو سغدري چهار صد سال پيش از گاليه کشف کرده بود و نوشته .
از اين مثالها برات بزنم بايد سالها بشيني پس بي خيالش

ولي راستي فرهنگ چيه؟ شما بگید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 1:3  توسط اجازه  | 

در پانزدهم مهر 1317 در "چهارراه گمرک تهران، زاده شده" در دبستان رازی و دبيرستان دارالفنون، درس خوانده و بعد رهسپار آلمان و اتريش شده، در وين و مونيخ و برلين حقوق سياسی خوانده و رساله اش را درباره تاثير عقايد مارکس بر کليسا نوشته است.

در سال 1962 در "آکسفورد با آنيا بوچکووسکی" زنی که اهل تئاتر و ادبيات بوده آشنا شده و به قول خودش "بيرون از آکسفورد با او ازدواج کرده است!" فرزند نخست،"اوفليا" متاسفانه از دست رفته و فرزند دوم "رستم" خوشبختانه بر جای مانده است.

فريدون فرخزاد از نوجوانی به شعر و سرودن آن علاقه داشته و ازدواج با "آنيا" او را در کار شعر جدی تر ساخته است. شعرهايش را به زبان آلمانی برای روزنامه "زود دويچه " و نيز مجله دو زبانه "کاوه " فرستاده که پيش از او شعر های "سيروس آتابای" را نيز انتشار داده بودند. چيزی نمی گذرد که "مارتين والسر" نويسنده معروف، يازده شعر او را برای انتشار در يک جنگ ادبی که انتشارات "زورکامپ " قصد چاپ آن را داشته برگزيده است.

فريدون فرخزاد
فريدون فرخزاد (1371-1317)

فريدون سر انجام در سال 1964 نخستين مجموعه شعر مستقل خود را با عنوان "فصل ديگر" انتشار داده که تحسين بعضی منتقدان معروف را بر انگيخته است. شاعر معروف آلمان "يواهنس بوبروفسکی" پسگفتاری برای "فصل ديگر" نوشته که در توفيق آن موثر افتاده است.

پنج ماه بعد از انتشار "فصل ديگر" جايزه ادبی شعر برلين را نيز از آن خود ساخته که اعطای آن با سخنرانی بوبروفسکی همراه بوده است. او از جمله گفته است: "فريدون فرخزاد - و نيز سيروس آتابای به ما نشان می دهند که دنيای آکنده از وحشت جنگ هندز جای زيستن است..."

فريدون فرخزاد چند سالی عضو آکادمی ادبيات جوانان مونيخ بوده و در سال 1966 به راديو تلويزيون اين شهر نيز راه پيدا کرده است. در راديو سلسله برنامه هايی همراه با طنز و توام با موسيقی خاورميانه، از جمله ايران تهيه می کرده و در تلويزيون مجموعه فيلم رنگی "خيابان های آلپ" را ساخته است.

بعد رفته است به سراغ موسيقی فولکلور ايران و را بهره گيری از ترانه های بومی، "نوعی موسيقی مدرن" فراهم آورده و با همان در جشنواره موسيقی "اينسبروک" در اتريش جايزه اول را ازآن خود ساخته است (1967).

پرسشی که هنوز پاسخی در خور پيدا نکرده اين است که چرا فريدون فرخزاد با اين همه توفيقی که در محافل فرهنگی آلمان به دست آورده ماندن را تاب نياورده و به ايران بازگشته است. شايد مرگ ناگهانی خواهرش، فروغ فرخزاد در اين تصميم نقش ايفا کرده باشد.

به هر حال فريدون فرخزاد همه ساخته های خود را در تحصيل و در حرفه رها کرده به ايران بازگشته و بيش از هر چيز به دنبال کار ترانه خوانی رفته و نيز دست اندرکار برگزاری شوهای سرگرم کننده راديويی و تلويزيونی شده و به اين ترتيب سرودن شعر به حال تعليق در آمد.

شعرهای آلمانی

حسين منصوری، پسر خوانده فروغ فرخزاد و دوست نزديک فريدون فرخزاد که شعرهای آلمانی او را به فارسی برگردانده و در "خنياگر در خون" انتشار داده می گويد: "بدون اغراق می توان ادعا کرد که اگر فريدون در آلمان مانده و به کار شعر ادامه داده بود، امروز از چهره های شناخته شده شعر معاصر آلمان به شمار می آمد. نمونه هايی از شعرها را به نقل می آوريم:

تابستان/ پرستويی تشنه بود/ که سراب ها او را کشتند
پاييز/ فصل غم انگيز کتابی بود/ که من آن را تا به آخر خواندم

اينک اما، يا از اين گستره بی خون بايد گذشت / و سراغ داس های تنبل را گرفت
يا دستکش سياه به دست کرد/ و زمستان را / قدری گرما ارزانی داشت (فصل ديگر)

سرزمين من/ سرزمين گل و بلبل/ گل های پژمرده/ بلبلان خاموش.... (سرزمين من)

لشگر رنگ ها/ به هم پيوسته اند/ تا بر حلقه های زير چشم روز/ پيروز شوند (فرش ايرانی)

کبوتر سپيد/ مانند واژه صلح/ در زبان ها زنده است/ کبوتر سياه/ کبوتر نيست/ هرگز .... وجود ندارد/ تنها رنگی است سياه..! (جدا سازی نژادها)

شعرهای فارسی

فروغ فرخزاد، خواهر فريدون فرخزاد تاثير فراوانی بر روی داشت

بيست سالی بايد می گذشت، انقلابی برپا می شد و فريدون فرخزاد ناگزير به برونمرز می آمد تا در هوای آزاد از نو به دامان شعر پناه ببرد.

در اوايل 1989 بود که مجموعه ای تازه از او، اين بار به فارسی، در لس آنجلس انتشار يافت. عنوان نوآورانه ای داشت : "در نهايت جمله آغاز است عشق!" فريدون فرخزاد خود در مقدمه مجموعه می گويد اين عنوان را "فرهنگ فرهی" برايش انتخاب کرده "از انسان های معدودی که در خلوت اشعار مرا می خواند" و بعد می افزايد هدفش از اين کار ها اين است که "در طول اين راه پر از درد و رنج و مشقت، چيزی به بار فرهنگی مردم بيفزايد:"برای آن که بيفزايم، بايد از خود بکاهم، شاخه ها و برگهای زائد را ببرم ... و به جای سيری شکم...گرشنگی را بياموزم" و "نمی خواهم عکسم روی جلد مجله ها باشد می خواهم کلامم در ذهن مردم باقی بماند" پس "قدم برمی دارم تا شايد روی راه اثری باقی بگذارم.."

سرخوردگی فريدون فرخزاد از زندگی در غربت و به ويژه از "تهرانجلس" بازتاب خشمگينانه ای در مقدمه مجموعه دارد: "اين جا، شهر نيست، جنگل است. شوره زار است، کوير است، مرداب است و بوی تعفن آن جهان را پر کرده است! شايد کتاب من نسيم معطری باشد به مشام جان های خسته از خيانت و جنايت!" و "خجالت می کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می شود...!"

با اين همه، شهرهای "در نهايت ...." از نظر محتوا و نيز شيوه بيان ضعيف تر از شعر های آلمانی او جلوه می کند و به نظر می رسد اين سرنوشت شعر بسياری از شاعران دور مانده از وطن باشد. در بهترين شعرهای مجموعه که غالبا با لايه هايی از عرفان درآميخته تاثير فروغ را آشکار می بنيم:

تا تو در من ساکنی، من چيستم
من به جز شکل انسان نيستم!
من سبک ابری بدون ريشه ام
من رها، در وسعت انديشه ام
اختياری نيست در جوهر مرا
آن من ديگر دهد گوهر مرا
باورم، بار ظريف ذهن توست
پاسخ پندارم پر از پندارتوست
(تصوير تو)

در شعری که نامش را به مجموعه داده نيز همان لايه ها و تاثير ها را می بينيم:

از سخن چون عشق می ماند زما
پس رها کن خويشتن را در صدا
چون صدا عشق است و پرواز است عشق
در نهايت جمله آغاز است عشق!

فريدون در شعری ديگر به جهان بی عشق و قهرمان امروز ما نگاه می کند و در سوگ اميدهای خود می نشيند:

ديگر عشقی عيان نمی بينم
عاشقی در جهان نمی بينم
در سراپرده قساوت ابر
ذره ای آسمان نمی بينم
قهرمانان، شبانه پژمردند
سروری قهرمان نمی بينم
زين غزل های روزگار خزان
وصف ملک کيان نمی بينم!
در جريانی که بعد می آيد
جز غم اين زمان نمی بينم...
(درد من)

شعر و ترانه

فريدون فرخزاد، در کار ترانه و شومنی نيز می کوشيد شيوه ای ويژه خود داشته باشد. بخش هايی که از شعرهای او به کاباره های سياسی اروپايی شباهت داشت در لابلای تکه های سرگرم کننده انتقاد هايی را از سياست های روز - البته تا آن جا که مجاز می نمود می گنجانيد. خود او گفته است " هميشه سعی می کنم مردم را در يک برنامه سه ساعته تلويزيونی که پر از خنده و شوخی و آواز و رقص است متوجه مطالبی بکنم که ارزش دارد بر روی آن ها فکر بشود..." در " خنياگر در خون" متن يکی دو تا از شو های فريدون نيز به عنوان نمونه آمده است.

و اما در زمينه ترانه پردازی گاه ملودی های روز يا خاطره بر انگيز غربی را در پيوند با شعر فارسی می خواند مثل "آداجيو" و يا " آيا برامس را دوست داريد؟" و گاه ترانه هايی را که خود می ساخت يا دست کم متن آن ها را خود سروده بود مثل "آواز خوان، نه آواز" و "شهر من تهران".

فريدون فرخزاد دو سه آهنگی را نيز در پيوند با عاشقانه های فروغ خوانده که در زمره بهترين های اوست. در "خنياگر در خون" متن شش ترانه او بدون هيچ شرح و توضيحی به نقل آمده است. از جمله "شرقی غمگين" که متن آن از ايرج جنتی عطايی ترانه سرای معروف است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 0:47  توسط اجازه  |