تبليغاتX
اجازه

اجازه

بی اجازه

در پشت نگاهی حسرت بار ، در لابه لای سخنان تلخ و شيرين و در دستان ملتمس آميز سخت کوش در ناهمواريهای پر پيچ و خم سرنوشت ، در گذر گاهی دور و سراب آلود هر چه پيشتر می روی جز حسرت و غرور ديگر هيچ.
کاش ميشد فلب شقايق را گشود و هر آنچه درد در اوست پيدا کرد !
کاش ميشد دانست مستی نرگس و عطر دل انگيزش بخاطر چیست ؟!
آنهمه باران به خاطر که و بر سر چه فرو می بارد ؟

 کدامين دشت را خرم وآباد می کند ؟ و کدامين رودخانه را جاری می سازد ؟
گاه می انديشم خوشا به سعادت آنانکه در دل قلبی ندارند تا برای هيچ بتپد !


کاش يک رباط بيش نبودم !

یه مطلب مهم دیگه

.

اول قرار نبود دزدکی سوسک شود ......... بعدا" قرار شد دزدکی سوسک شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 16:55  توسط اجازه  | 

اكنون مي توانم مثل دختركي هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بي آنكه دست و پايي بزنم
مي توانم بنويسم : باد
و پرواز كنم بي آنكه هراسي از سقوط داشته باشم .
مي توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگي .
مي توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامي ببوسمت بي آنكه كسي ببيند .
مي توام بنويسم :‌مرگ
و بميرم !
به همين سادگي .



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 15:3  توسط اجازه  | 

مرگ شيرين ترين آغوش مادرانه بود براي مرد فقير كه در نگاه ماه جان سپرده

بود....


مرد كهنه پوش ....با نمازش زير برف سرد و سنگين...با خدايش شعر هاي عاشقانه مي گفت...

با چشمان دلش روحش را با باد سرد پرواز داد...

خدا را در همه جا ديده بود...


و سكوت آخرين ميراثش بود.................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 23:51  توسط اجازه  | 

بلاتكليفم!
مثل كتاب فراموش شده يي
رو نيمكت يه پارک سوت كور
كه باد ديوونه
نخونده ورقش مي زنه

حالا هدف از زندگی چیه؟

 

آري . تا شقايق هست زندگي بايد كرد ...
 
پس بیایید ............
 
بشكنيم قفل سكوت و
كم كنيم فاصله ها رو
روي هر گوشه اين دل
حك كنيم اسم خدا رو
 
 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:40  توسط اجازه  | 

دفعه قبل یه کمی از مرگ حرف زدم و این بار میخواهم از زندگی حرف بزنم.

درزندگی دارم مي آموزم که آينده چيزی نيست که انسان به ارث ببرد بلکه چيزی است که خود می سازد.

 


 

درزندگی دارم مي آموزم که رمز خوشبخت زيستن در آن نيست که کاری را که دوست داريم انجام دهيم٫ بلکه در اين است که کاری را که انجام می دهيم دوست داشته باشيم.

 

درزندگی دارم مي آموزم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

و

درزندگی دارم مي آموزم که دوست داشتن و مورد محبت قرار داشتن بزرگترين لذت جهان است.

حالا بازم نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 0:47  توسط اجازه  |